تبليغاتX
سرود زندگی
شعر و داستان کوتاه و خاطرات
 ساعت حدود هفت شب بود ومن که از هفت صبح کارم رو شروع کرده بودم دیگه تو فاز روغن سوزی بودم ...مریض اخر مرد ۶۵ ساله ای بود مبتلا به کانسر ریه ...همراه پسرش که حدودا ۳۵ ساله بود با یک بیماربر امد تو...اول خیال کردم گوشهام از خستگی اشتباه می شنوه صداش مثل صدای بچه ها بود!!!!!!!!!

از اه وناله کردن سیر نمی شد و پسرش باهاش درست مثل یک بچه دو ساله صحبت می کرد....و این مرد ۶۵ ساله ادای بچه های لوس رو در می اورد!!!!!!!!!!

روی تخت دست منو پس می زد ومثل یک بچه جیغ جیغ می کرد که می خوام بشینم ...به من دست نزن....وپسرش نازش می کرد که یک دقیقه بخواب ...پسر خوبی باش...

مجبور شدم بهش تحکم کنم تا ساکت دراز بکشه چون سونوگرافی کار دردناکی نیست

از پسرش پرسیدم دمانس داره گفت نه

 ازش پرسیدم می خوای بقیه عمرت رو چکارکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم این حس گناه مال چی بود که برای جبران مادر پدرش شده بود .....این مرد ۶۵ ساله می خواست روزهای باقیمانده عمرش رو چکار کنه؟؟؟؟؟؟به چه بهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

موقع رفتن مرد که از من نوازشی که می خواست نگرفته بود با تحکم گفت با مریض اینطوری برخورد نمی کنند....صداش بم بود ومردانه ...فقط نگاهش کردم

یاد پسرکم تو زنجان افتادم که با گردن افراشته وپشت صاف پرونده بخشش رو که بالاش نوشته بود تشخیص لوسمی دستم داده بود

دلم برای اون پیرمرد ۷ سالهام تنگ شد

مرگ رو می شناسم ولی این سبک زندگی رو نمی قهمم...پسرفتن در استانه مرگ گناه نیست اما زیبا هم نیست 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:48  توسط زهرا اسدزندی | 

 

باز هم خورشید

باز هم امید

باز هم پرواز مرغان بی هجوم باد

پس بیا ما نیز

همسفر باشیم با این

راهیان دشت سبز

همصدا باشیم با

ناقوسهای سرخ یاد

برفراز کوه

اشیان اوج را پیدا کنیم

دست در دستان موج

ساحلی از راستی برپا کنیم

مثل باران بهار

صورت تفتیده این دشت را

با قلم مویی به رنگ سبز

رنگ تازگی

زیبا کنیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 12:26  توسط زهرا اسدزندی | 
بایزید گفت:یگبار به درگاه او مناجات کردم و گفتم:کیف الوصول الیک....چگونه می توان به تو رسید

این شنیدم که طلق نفسک ثلاثا ثم قل الله....نخست خود را سه طلاقه کن و انگه حدیث ما گوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:0  توسط زهرا اسدزندی | 
نیستی تو=هستی حق

بقدر نیستی تو هستی حق ظاهر می شود

نمی بینی که در رکوع سبحان ربی العظیم و در سجود سبحان ربی الاعلی می گویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:55  توسط زهرا اسدزندی | 

پیرمرد کنار نوه اش تو سالن بیمارستان نشسته بود ...با دو تا چشم درشت شده از تعجب ادمها رو نگاه می کرد...اثرات فراموشی رو می شد ته نگاهش دید

دخترش دنبال کارهای مریضشون از پذیرش به صندوق در حال حرکت بود و گه گاه به این دو کودک معصوم که ساکت کنار هم نشسته بودند نگاه می کرد ...یکی در اغاز راه و دیگری در نزدیکی اخرین ایستگاه...

کم کم صدای هر دوشون در امد که چیزی برای خوردن می خواهند .دختر اول از بچه پرسید که چی می خواد ؟پسرک کمی جابجا شد و گفت پاستیل خرسی...بعد رو به پدرش کرد وگفت برای شما ابمیوه بگیرم.پدرش اول با تعجب نگاهی کرد بعد گفت نه من چیپس گوجه ای می خوام ...دختر فکر کرد اشتباه شنیده گفت چی می خواین ؟....بابا تکرار کرد چیپس گوجه ای.....ته نگاهش معصومیت موج می زد

دختر با پاستیل و یک چیپس ساده برگشت بوفه چیپس کچاپ نداشته....بعد از تو کیفش یک سس کوچک در اورد و به باباش گفت:این مدل جدیده چیپس را می زنی تو سس می خوری

من داشتم به این دوتا کودک معصوم نگاه می کردم که با هم خوراکیهاشون را قسمت می کردند و صدای خنده شون  سالن را پر کرده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:36  توسط زهرا اسدزندی | 
جمعی از زاهدان وفقیهان نزد رابعه ...عارفه بزرگ... نشسته بودند و دنیا را می نکوهیدند و او خاموش بود چون سخن تمام کردند رابعه گقت :هر کس هر چه را دوست دارد به نکوهش یا ستایش یاد می کند

اگر دنیا در دلهای شما ناچیز است ؟چرا از ان یاد می کنید؟

                                

گویند ابراهیم ادهم چهارده سال تمام پیاده سفر کرد تا به خانه کعبه رسید او درین مدت دو رکعت نماز می خواند وقدمی برمیداشت و می گفت :اگر این راه به قدم می روند من به دیده می روم

وقتی به کعبه رسیدخانه کعبه را ندید و با خود گفت این چه حادثه ایست؟شاید به چشم من اسیبی رسیده

ندایی به گوش رسید :چشم تو اسیبی ندیده کعبه به استقبال بانویی رفته  که به سوی کعبه می اید

ناگهان رابعه را دید که عصازنان می امد وچون نزدیک شد کعبه به جای خود بازگشت

ابراهیم فریاد زد رابعه این چه شوریست که در جهان انداختی؟

رابعه گفت شور را تو در جهان انداختی که چهارده سال رنج کشیدی تا به خانه خدا رسیدی

ابراهیم گفت اما در حیرتم که چرا مقام تو را نیافتم

رابعه گفت :چون تو در نماز بودی و من درنیاز

تذکره الاولیاء

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:52  توسط زهرا اسدزندی | 
فلسفه حرف می اورد و عرفان سکوت

ان عقل را بال و پر می دهد واین عقل را بال و  پرمی کند

ان نور است واین تار

از ان دلشاد می شوی و از این دلدار

 از ان خداجو شوی و از این خداخو

ان به خدا کشاند واین به خدا رساند

ان راه است واین مقصد

ان شجر است و این ثمر

ان کجا واین کجا

                                                            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:33  توسط زهرا اسدزندی | 
و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوالی ولیومنو لعلهم یرشدون

۱-پایه سخن بر گویندگی ذات اقدس الهی  ونشانه کمال عنایت است

۲-بجای کلمه ناس لفظ عبادی امده که نشانه غایت رحمت است

۳- واسطه حذف شده و به جای فقل انه قریب گفته شده فانی قریب

۴-ان نشانه تاکید است وموضوع قرب با کلمه قریب ذکر شده که دلالت بردوام ثبوت داردنه با فعل

۵-اجابت با صیغه مضارع امده که نشانه استمرار است

خلاصه همان ملک حقیقی خداوند است که او را بتمام معنی نسبت به بندگان نزدیک  و از هرچیزی نزدیکتر کرده است و مقتضای چنین ملکی که هر گونه تصرفی را بدون هیچ مانعی تجویز می کند این است که هر دعایی را بنده بکند اجابت نماید و هر حاجتی را از او بخواهد براورد  زیرا ملک او عام است و تسلط و احاطه اش مقید به هیچ قید وشرطی نیست .برخلاف قول یهود که می گویند خدا همه چیز را افریدو برای هر چیز سرنوشت معین وتغییر ناپذیر قرار داد پس نه نسخی نه بداعی ونه استجابت دعایی

منظور از اجیب دعوه الداع این است که دعا کننده حقیقتا در مقام دعا براید و برحسب علم فطری وغریزی خودش خواستار شود و زبانش با دلش همراه وهمگام باشد چه سئوال حقیقی را دل می کند نه زبانی که هر طور بچرخانی می چرخد ....

پس سئوال حقیقی با اجابت قرین است دعایی که اجابت نمی شودفاقد یکی از این دو امر است

یاخواست حقیقی در ان نیست بلکه  بواسطه روشن نبودن مطلب  برای دعا کننده اشتباها امری را خواستار می شود مثلا کسی را مریض پنداشته شفا می خواهد در حال که عمر ان بنده تمام شده

دوم اینکه سئوال حقیقتا از خدا نیست ...دلش به اسباب عادی یا امور وهمی که گمان می کند کفایت امرش را می کند بسته است......که می با دیگران خوردست وبا من  سر گران دارد

اذ نادی ربه ندائا خفیا.....و لم اک بدعائک رب شقیا..........سوره مریم

عمده ارکان دعا اخلاص است یعنی دلش با زبانش موافق باشد و دل از هر سببی ببرد وتنها به خدا ببندد و لازمه ان بیم و امید ورغبت و ترس و دل نرمی و زاری واصرار و ذکر و کار نیک و ایمان و ادب حضور است

در حدیث قدسی امده

من نزد گمان بنده ام هستم و در حق او بر طبق گمانی که به من دارد رفتار می کنم پس مبادا درباره من جز گمان نیک داشته باشید 

یارب امشب به رهت سوخته جان امده ایم         تشنه لب بر سر این اب روان امده ایم

گرچه سودا زده همزاد گناهیم هنوز                   دیده تر کرده به امید امان امده ایم

                                                                                                             التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 21:50  توسط زهرا اسدزندی | 
 

امروز عصر داشتم برمی گشتم خونه کوچه رو دو تا ماشین سنگین بسته بودند و همه مجبور بودند از پیاده رو تنگ باقی مانده رد بشوند

 از طرف مقابلم یک مامان بزرگ چادری با پاهایی که از ارتروز پرانتزی شده بود و زنبیل خریدش را به سختی می کشید جلو می امد ...زیر لب صلوات می فرستاد...به هم که رسیدیم من کنار ایستادم وسلام کردم ...لبخند خوشگلی تحویلم داد  و گفت سلام به روی ماهت....بعد از بسته شدن کوچه گله کرد واینکه مجبوره تا سر خیابون پیاده بره...

من محو قیافه اش بودم که گوله نمک بود ...دلم می خواست بوسش کنم

گفتم می خواهید ساکتون رو بیارم ...خنده ای کرد وگفت نه مادر سنگینه دماغت خراب می شه...حواسم به چسب بینیم نبود ...بعد گفت دلخور نشی مادر ؟//////////// چقدر هم خوب شده مبارکت باشه

وقتی خداحافظی کردیم از پشت سر براش فالله خیر حافظا خواندم اخه تو این روزگار نامردی و بد زبونی این مامان بزرگهای پر از عشق که کلامشون قلب ادم رو شاد می کنه هم رحمتند هم نعمت ...دعا کردم خدا این نعمتها رو از ما نگیره.....کاش فردا هم کوچه را ببندند...نفسش عطر عزیزم رو می داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 21:36  توسط زهرا اسدزندی | 
 

تو به من خندیدی

ونمیدانستی

من در اوهام زمان زیسته ام

و به تاریکی بودن در مرگ

شاخه هایم را پیوند زدم

کودکی ساده وبی روح درین ابادی

پای هر بوته یاس

خاطراتش را پنهان کرده

عطر پاییزی غمهایش را می شنوی؟

من به فریاد حزین این رود

پیش از افتادن در گودی این دره تنگ

معتادم

برگهایی که ازین شاخه فرو می ریزند

مثل لالایی باد محزونند

بازی رنگ ونسیم

من از رنگ بیزارم

باد بی برگی و عریانی را

به درختان خیابان تنهایی من می بخشد

عشق در بی رنگیست

زندگی بی رنگیست

در پس پرده رنگین خیال این قوم

چه کسی مدفون است ؟

بوی پوسیدگی از روزن در می اید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 21:9  توسط زهرا اسدزندی | 
من خاله ای داشتم به نام فخرالسادات خاله بزرگم سادات طبا طبایی زیبا اما فوق العاده جدی وسختگیر والبته وسواسی.جالب اینکه با وجود علاقه شدید خاله ام به من ... خیلی دوستش نداشتم.همیشه وقتی قرار می شد سری به خاله بزنیم من عزا می گرفتم چون وسواسی بود و می گفت دست وپامون رو اب بکشیم...حالا تصور کنید با لباس مهمونی  باید کفش و جوراب در می اوردیم وپاهامون رو اب می کشیدیم

خدا بیامرز بابا چون برای خاله خیلی احترام قائل بود هر کاری بهش می گفتند انجام می داد ولی به من بر می خورد...کم کم دیگه بهش سر نزدم من راهنمایی بودم که خاله سرطان گرفت بیمارستان مصطفی خمینی بستری بود و به مامان گفته صدای بچه ها رو که می شنوم...مدرسه من مرکز تیزهوشان نزدیک بیمارستان بود....دلم برای بچم زهرا غش می ره

بعدها که امدخونه رفتیم بهش سر زدیم مثل همیشه مرتب وزیبا فقط یک طرف سینه اش رو برداشته بودند.توی حیاط روی تخت نشستیم و چایی خوردیم دستی سر من کشید وگفت خاله جون قوره ها دارند چشمک می زنند.....خودش پایه نردبام رو گرفت من قوره ها رو چیدم تو سبد گذاشتم  .می خواست ابغوره درست کنه اخه خیلی با سلیقه بود.مربی وترشی وابلیمو وابغوره را خودش درست می کرد

غروب که می خواستیم برگردیم خونه به من یک شیشه مربا و یک شیشه پیازترشی داد که روی درشون پارچه رنگی کشیده بود....من هیچوقت خاله رو نبوسیده بودم

این اخرین خاطره من از خاله فخریه دفعه بعد که دیدمش روی تخت رو به قبله خوابانده بودنش ویک پارچه ترمه روش کشیده بودند و خاله دیگرم عزت السادات بالای سرش نشسته بود وگریه می کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 21:38  توسط زهرا اسدزندی | 
نوشته ای تو کتابهای قدیمی انبار پیدا کردم که دکتر علی شریعتی در مهر ماه ۱۳۵۱برای نمایش سربداران نوشته اند حیفم امد شما هم انرا نخوانید

قسمت اول

اسلام دینی بود که با نه محمد-وارث ابراهیم و مظهر دین توحید خدا و وحدت خلق -در تاریخ انسان پدید امد.نه ای که شعار توحید با ان اغاز می شود.شعاری که اسلام در برابر شرک-مذهب اشرافیت ومصلحت-با ان اغاز شد

و تشیع .اسلامی بود که با نه علی بزرگ-وارث محمد و مظهراسلام عدالت وحقیقت-در تاریخ اسلام چهره خود رامشخص کردو نیز جهت خود را.نه ای که وی.در شورای انتخاب خلیفه. در پاسخ عبدالرحمن-مظهر اسلاماشرافیت ومصلحت گفت.

این نه به عنوان جبهه گیری نهضت شیعی در تاریخ اسلام.تا پیش از صفویه.شاخص نقش احتماعی . طبقاتی وسیاسی گروهی بود که به محبت خاندان پیامبر و پیروی علی شناخته می شدند.حزبی که بنایش برقران وسنت بود.اما قران وسنتی که نه از خاندان اموی وعباسی وغزنوی وهولاکویی بلکه از خاندان محمدی اعلام می شود

پایان قسمت اول

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 21:29  توسط زهرا اسدزندی | 
 

به لحظه ها می نگرم

لحظه های اشنایی و عبور

لحظه های عبور....و مرگ

به خانه ای که روزگاری

پناهگاه عشق بود و ترجمان صفا

به مادری که در کوچه های فراغ

اشنایی را میجوید

پدری که تمامی گنجینه اش

در ظرفی می گنجد شاید در مشتی

گنجینه سالها تلاش ومرارت

تلاشی برای نان ونانی برای تلاش بیشتر

من از این دوران گیج می شوم

ودستم را به ستون وهم می گیرم

و در گرداب خیال محو می شوم

در افسانه هایی که وسعت دلهاشان را

با دریا پیوندیست

دلاورانی که شمشیرشان را

اب غیرت می دهند

ودزدانی که نان قسمت می کنند

نیستانی که شعر می داند

وساربانی که نور سوغات می برد

چه شیرین است این خیال

اما سیلاب زندگی مرا خواهد برد

تا انسوی این انسانیت سرگردان

انسان بی ترحم

انسان بی پناه

انسانی که نامش مذهبش عشقش

تنها یک بخش دارد

نان

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 21:23  توسط زهرا اسدزندی | 
من ونیلوفر ومرجان دختر عمه ام معروف به سه تفنگدار بودیم.بیشتر تابستان مرجان پیش ما بود.روزهامون را به شیطنت وشبها رو با مردم ازاری می گذراندیم.بعضی وقتها هم ما می رفتیم خونه عمه شب می موندیم

یکی از تفریحات ما خونه عمه رفتن بالای پشت بام بود.خونه عمه من تو محله قدیم چیذره وچون چهار طبقه بود .از اون بالا خیلی جاها می شد سرک کشید

اون روز بعد از لی لی وقایم باشک برای رفع خستگی و ایجاد تنوع کمی سیمان از لبه پشت بام کندیم وبه تکه های کوچیک تقسیم کردیم بعد از اون بالا یواشکی تو سر رهگذرها می انداختیم و به عکس العملها می خندیدیم

اخرین رهگذر اون روز یک کارگر بود از قضا عینکی...سنگریزه درست خورد وسط سرش ما سه تا قایم شدیم هیچ صدایی نمی امد....بعد از چند دقیقه هر سه نفر از سنگر خارج شدیم تا نتیجه تیراندازی رو ببینیم

کارگر بنده خدا هنوز سرش رو به اسمون بود شاید از خودش می پرسید خدایا اگر خواسته هامو نمی دی چرا می زنی؟

راضیه خانوم همسایه روبرو جیغش بلند شد ...مرجان به مامانت می گم چه اتیشی می سوزونید....من همه حواسم به رهگذری بود که چشم از اسمون بر نمی داشت

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 15:52  توسط زهرا اسدزندی | 

کاش می شد ازین دیار گریخت

به زمینی چو غنچه سبز وسپید

به دیاری که باغبانانش

عاشقند عاشقان مهر وامید

کاش می شد به مردمان اموخت

که زمین را امید می سازد

ورنه این مشت گل زجور زمان

وز عبور تو رنگ می بازد

کاش می شد دوباره کودک شد

شاد وامیدوار وبی پیوند

خانه ای ساخت از ستاره واشک

خانه ای چون عبور چون لبخند

کاش می شد دوباره کرسی زد

پیش مادر بزرگ شب را ماند

در پناه چراغ کم نوری

قصه دیو و شاپری را خواند

کاش می شد چو کودکان ساده

به پدر گفت دوستت دارم

گر چه از این کلام می خندد

باید این مهر را نگه دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 20:7  توسط زهرا اسدزندی | 
از انسانها غمی به دل نگیر .زیرا خود نیز غمگینند

با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به  خود وبه

عشق خود و به حقیقت خودشک دارند

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

                                                                              دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 18:30  توسط زهرا اسدزندی | 
سایه های شخصیت همان صفاتی هستند که ما داریم  در وجود همه هست ولی برای پذیرفته شدن توسط جمع  انکارشان می کنیم وروی دیگران فرافکنی می کنیم

کسی که روی نوشته اخر من لیستی از انچه که در وجود خودش هست نوشته اگر خوب نگاه کند می بیند که اینها داشته های خودش است دروغ وخودبزرگ بینی وغیره

تاییدش کردم تا هم خودش هم بقیه خوانندگان کلاس سایه ها بخوانند مثل یک دوره فشرده درسهاست

اقا مهدی !!!!!!!!!!!!!!

خود شکن ایینه شکستن خطاست

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 21:8  توسط زهرا اسدزندی | 
 

ای دشتهای سوخته در انتظار اب

ای سروهای خم شده

در پیچ وتاب مرگ

ای موجهای خون

ای داغهای مانده به دل

در فراق عشق

اینجا هنوز در فقس انزوای من

پرواز زنده است

اینجه کسی نشسته که شاید ز راه دور

باز اید افتاب

این همنوای صبح

شاید که از درخشش انوار زندگی

امید را دوباره بیابم

یا زندگی کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:25  توسط زهرا اسدزندی | 
 

یک روز دروغ به حقیقت گفت:

میای با هم بریم دریا شنا کنیم؟

حقیقت ساده و زودباور پذیرفت.حقیقت لباسهاشو در اورد دروغ انها رو دزدید و فرار کرد

از ان روز حقیقت عریان و زشته ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 19:3  توسط زهرا اسدزندی | 
دو روز از جراحی گذشته امروز جرات کردم تا تو اینه نگاهی به قیافه جدیدم بکنم ....غریبه بود ...اگر بعد از باز کردن پانسمان از این قیافه خوشم نیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه حس مریضهایی رو که بعد از تصادف صورتشون تغییر می کنه یا داغون می شه حس می کنم

دوستی تو دوران مدرسه داشتم که با هم پزشکی خوندیم البته اون قزوین من تهران ..دوران طرح هم با هم بودیم...سازمان انتقال خون..... من که رزیدنتی قبول شدم شنیدم تصادف کرده ...اون ازدواج کرده بود تو جاده شمال تصادف کردند

چیزی که از دوست من مانده بود خیلی متفاوت بود یک چشمش وپیشانیش از بین رفته بود ونصف بدنش لمس بود قسمتی از لوب فرونتال مغزش صدمه خورده بود ونتیجتا یکسری ملاحظات که ما در گفتارمون داریم از دست داده بود .....من تو مدرسه بهش می گفتم مریم گلی...ولی این ادم فرد متفاوتی بود

اگر من متفاوت بشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:6  توسط زهرا اسدزندی |