تبليغاتX
سرود زندگی - خاطره
شعر و داستان کوتاه و خاطرات

امروز بخش خیلی شلوغ بود، مریضها برای گرفتن نوبت سونوگرافی پشت پذیرش صف بسته بودند و خانم منشی با هیجان مشغول رتق و فتق امور بود. صدا کردم مریض بعدی در باز شد و پسرکی پنج ساله با بلوز و شلوار آبی گلدار لباس فرم بخش اطفال در حالی که پرونده فلزی بخش را دو دستی گرفته بود آمد تو. سرش بالا بود و قدمهاش محکم ولی ته نگاهش ترس را میشد دید. دنبالش پیرزنی آمد تو، مادر بزرگ، با دامنی چین دار شالی دور سرش پیچیده بود و صورت آفتاب سوخته اش پر از چین و شکن روزگار بود.

پسرک پرونده را دستم داد و خودش رفت روی تخت دراز کشید. تشخیص را که دیدم برق از چشمم پرید، لوسمی. در حال سونوگرافی باهاش شوخی کردم ولی ساکت بود جواب سوالها رو خیلی متین میداد. نتیجه سونوگرافی همان بود که فکر میکردم. به پسرک که داشت ژل رو با دستمال از روی شکمش پاک میکرد نگاه کردم.

بعضی از بچه ها  چقدر زود بزرگ شده و تمام میشوند. نمیدانم باید برای این کودک بزرگسال غصه خورد یا برای بزرگسالانی که مثل بچه ها رفتار میکنند.

برای پسرک ما در این شبها دعا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 0:15  توسط زهرا اسدزندی |